شرح حکایت : سفر
حکایت : سفر

روزی پیرما ، با جمعی از همراهان به در آسیابی
رسید .
یک روز، شیخ و راهنمای ما ابوسعید ابوالخیر ، با
گروهی از همراهانش به در آسیابی رسید .
افسار اسب کشید و ساعتی درنگ کرد ؛
افسار کشیدن ، کنایه از نگه داشتن اسب
اسبش را نگه داشت و مدتی ، صبر کرد .
سپس به همراهان گفت : « می دانید که این آسیاب
چه می گوید ؟
تشخیص : سخن گفتن آسیاب
می گوید : معرفت این است که من در آنم .
می گوید : شناخت واقعی همین است که من در حال
انجام آن هستم .
گرد خویش می گردم و پیوسته در خود سفر می کنم
گرد چیزی چرخیدن : کنایه از توجه داشتن به آن
دور خود می گردم و همیشه به خود توجه می کنم
تا هر چه نباید از خود دور گردانم ! »
تا صفات و کارهای ناشایست را از خودم دور کنم .
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۶ ساعت 21:40 توسط نادری
|